تبليغاتX
**ثنـــــــا** تمام هستی مامان وبابا

**ثنـــــــا** تمام هستی مامان وبابا
قالب وبلاگ
خدایا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که لایقم دونستی..... ثنای نازنینم به برکت وجود تو فرشته آسمونی 276روزه که به من هم میگن " مـــــــــــــــادر " دخترکم امیدوارم زنده باشم و مامان شدن تو نازنینم را ببینم مامان عزیزم 276روز اونم با یه بچه اصلا قابل قیاس نیست با 34،32،28،21 سالی که تو برای تک تک بچه هات مادر بوده ای و من شرم دارم از اینکه بگم کم کم دارم زحمتایی که واسمون کشیدی را درک میکنم ......... عزیزترینم روزت مبارک ________________________________________________________________________________ توجیه نوشت:الان فقط میخواستم تبریک بگم و قول میدم پست بعد ایشالا به زودی و بدون هیچ حرف اضافه ای فقط عکس بذارم
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:25 ] [ مامان طلا ] [ ]

دوستای گلم سلام و شرمنده که این همه مدت نبودم

به علت زاغارت بودنه اینترنت خانه ی خودمان هم اکنون از خانهٔ پدریمان آپ مینماییم(اینم علت نبودمون)از همگی‌ ممنونم که به یادمون بودن و نگران شدن

دختر کوچولومون هم خیلی‌ خیلی‌ شیطون شده و اینقدر به مامانش وابسته شده که مادر گرام به صورت ‌ام پی‌۳باید همه کارهاشو انجام بده که از جمله اون کارها رفتن به wc می‌باشد که باید صبر کنیم تا جناب آقای پدر از سر کار بیاد و  قبل از اینکه بخوام بگم سلام عزیزم و خسته نباشی‌ ناخوداگاه میگم حواست به بچه باشه که رسما دارم میترکم بله عزیزان (آلبت ما عاشق این وابستگی هستیییم شدییییید و کلی‌ ذوق مرگ میشیم از این بابت) و صد البته که این حالت تا زمانی‌ ادامه داره که آقای پدر  به خونه بیاد بعد از اون دیگه دختریم بابایی میشه و محل مامانشم نمیذاره


 


ثنای کوچکم بسیار تنبل تشریف داره و اصلا به خودش زحمت نمیده که بخواد چهاردست وپا بره و هنوز همچنان سینه خیز میره اونم نه با سرعت زیاد(البته حالت میگیره‌ها ولی‌ بچّم تا می‌خواد خیز برداره سقوط میکنه)


عاشق اینه که وقتی‌ داریم نماز میخونیم بیاد جانماز  بکشه تا مهرو تسبیح بریزه رو زمین و بعد از مزه نمودن جانماز  بقیشو امتحان کنه شکلکهای جالب آروین  



حروفی که بکار میبره زیاد شده و از کلماتی‌ که بکار میبره فعلا فقط مامان و دایی میگه که منو ذوق مرگ کنه


صبم تا از خواب بیدار میشه با کشیدن موهام بیدارم میکنه شکلکهای جالب آروین


 


خوب فعلا همینا یادمه دیگه برم که الان آقای پدر میاد که بریم پیک نیک‌ جای همه دوستان را خالی‌ خواهم نمود

ایشالا پسته بعدی با عکسهایی دخترک از خجالت همگی‌ در میام


_________________________________________________________________

شب نوشت:پیک نیک‌ مذکور تبدیل شد به بیمارستان و دکتر رفتن به علت شکستگی دست آقای پدر


[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:52 ] [ مامان طلا ] [ ]

این پست مربوط میشه به دوتا دونه مروارید سفید وخوشگل که روز دوشنبه هفته گذشته یعنی 21فروردین از صدف دهان خوشگل خانوم مامان بیرون اومدن بلــــــــــــــــــــــــــــــه بالاخره ثنا خانومی ما هم بعد از چند شبانه روز تب کردن وبیقراری  دوتا دندون کوچولو درآورد 



خدا را شکر که زیاد اذیت نشد ، من همش نگران بودم که اگه دندون درآوردن دخترکم تو فصل گرما بخواد شروع بشه خیلی عذاب میکشه

عزیزش هم به همین مناسبت واسش آش دندونی پخت و بین فامیل وآشنا ها تقسیم کردیم و طبق یه اعتقاده قدیمی یه کمی آش هم ریختیم رو پشت بوم واسه پرنده ها تا راحت تر لثه های دختری سر باز کنهالبته ما رسم نداریم که مثل  خیلی از مامان های با ذوق جشن دندونی بگیریم و کلی خوش بگذره بهمون وفقط به  پختن آش دندونی که ما بهش میگیم "دندر"(باضمه روی دال بخونین) اکتفا میکنیم


 

جند روز بعد از دندون درآوردن ثنا یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم سرو صورت بچه م قرمز شده ودوندونی ، بردم خونه مامانم ودیدیم کل بدنش این شکلی شده و بردمش دکتر که گفت ممکنه حساسیت باشه و ازم پرسید غذای جدیدی چیزی بهش ندادین گفتم نه ،گفت خودت چی غذایی نخوردی که باعث تحریک پوستش شده باشه مثلا فلفلی بادمجونی چیزی ، گفتم چرا اتفاقا دیروز کشک وبادمجون خوردم و خانوم دکتر تشخیص دادن که به احتمال زیاد واسه همین بوده و یه آمپول ضد حساسیت با یه شربت نوشت واسش و الحمدالله که بعد از زدن آمپول ومصرف داروهاش کم کم بهتر شد والتهابش بر طرف شد ، حالا منه شیکمو که عاشق بادمجونم باید چیکار کنـــــــــــــم ؟!!!


 

 توضیح نوشت : عنوان این پست دو روز زودتر از متنش به ثبت رسید !!!! دلیلشم خرابی  بیموقع سیستم عهد دقیانوس من بود که تا خواستم برم سراغ توضیحات یهو قاطی کرد وخاموش شد و حالا که اومدم دیدم یه عنوان خالی بدون مطلب دارم  بنابر این از دوستان عزیز معذرت میخوام



اینم از مرواریدای سفید خانوم خانوما (ناگفته نماند که با هزار کلک وترفند برای نمایان شدنشون بالاخره موفق به ثبت این عکس شدیم )


[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 1:3 ] [ مامان طلا ] [ ]
سلام سلام صد تا سلام 

امیدوارم عید به همه خوش گذشته باشه


برای ما که خدا را شکر سال جدید همش همراه بود با اتفاقات خوب ، دوتا عروسی

و یه نامزدی و مهم تر از همه اینا مسئله کار همسرم بود که خدا را هزاران

هزار بار شکر حل شد و از امروز اولین روز کاری را شروع کرده در کنار من ودختره

عزیزمون و در واقع  موندنی شد وره دله خودممممممممممتشویق خیلی خیلی از این

بابت خوشحالم و هر لحظه شکر گذار خداوندم به خاطر نعمت های خوبی که به من عطا کرده هرچند من شاید گاهی یادم بره که چقدر خوشبختم


 


ثنای نازنین هم تو ایام عید حسابی خوش گذروند و به جز دو سه روزی که یه کمی

سرما خوردگی داشت دیگه خوبه خوب بود و الان هم کنار من تو روروئک نشسته و

داره حسابی شیطنت میکنه



دخترکم تو این مدت کلی کار جدیدم یاد گرفته ، دست دستی و بای بای میکنه ،

تازه وقتی بهش میگیم ثنا دس دسی کن اولش یه کم نی نای نای میاد واسمون

وقتی بهش میگم ثنا النگوت کو به دستش نگاه میکنه ، عاشق دالی بازیه

و جدیدا وقتی پتوشو میندازم رو صورتش کلی تلاش میکنه و سرشو از زیر پتو میاره

بیرون وغش غش میخنده از حدود سه ماهگی هم بابام بهش یاد داد دست بده

والانم تا میگیم ثنا دست بده قشنگ دستشو میاره جلو ، دخترم میتونه سینه خیز

بره و خیلی تلاش میکنه که چهار دست وپا بره ولی تا امروز که موفق نشدهمتفکر

البته سینه خیزش هم فعلا دنده عقبه


 

خب دیگه بهتره از مشروح اخبار بگذریم وبریم سراغ خبرهای تصویری سال جدیدخیال باطل






ادامه مطلب
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 15:53 ] [ مامان طلا ] [ ]
دوستای عزیزم این پست همینطور که از عنوانش پیداست احتمالا آخرین پست امسال باشه و بازم احتمالا پست بعدی میشه واسه بعد تعطیلات (البته تعطیلات15روزه عید)

خب عرض کنم خدمتتون که دیشب طی یک تماس تلفنی با همسر گرامی که به نیت احوال پرسی از جانب اوشون برقرار شده بود یک بحث حسابی ومفصل با یکدیگر نمودیم وحسابی از خجالت هم در اومدیم و به دادگاه رفته ومهر خود را بخشیده وجانمان را آزاد نمودیم (البت در عرض 15 دقیقه(سرعت عملو داشتین) میدونم که همسر گرام از دلتنگی فراوان وخستگی این کار لعنتی بی اعصاب شده بود وسر من بینوا خالی کرد عصبانیتشو ولی خب منم آدمم و تا یه حدی ظرفیت دارمچشم تو این مدت ازدواجمون تا حالا اینجوری باهاش حرف نزده بودم ودلمو خالی نکرده بودم ولی خب دیگه دیشب منم بد جور آمپر چسبوندم و بعدشم خیلی ناراحت شدم ،اخه میدونم که اون زود پشیمون میشه وپی به رفتار اشتباهش میبره وبعد خودش اعتراف میکنه که از چیز دیگه ناراحت بوده

مادر وپدر اینجانب کمی تا قسمتی بو برده از این ماجرا و بسی حرص خوردن از خونسردی همیشگی ما در مقابل گرامی همسر ،حالا من دیگه همه حرفامو به همسر گرام گفتم وتخلیه شدم این مامان بابا دلسوزیشون گل کرده (خیلی خیلی ممنونشونم که این مدت نذاشتن آب تو دلم تکون بخوره)

به خاطر همین موضوع از صبح که بیدار شدم یه سر درد بدی گرفتمکلافه

خب از این موضوع ناخوشایند که بگذریم باید بگم که ما امسال طبق معمول هر ساله در نقش میزبان ظاهر میشیم و از جمعه کلی مهمون چتر بازمیکنن اینجا بنابر این ما دیگه نت ومت واینها را بوسیده وکناری مینهیم ولی دلمان برای اینجا بسی تنگ وتنگ تر میشودافسوس

پس پیشاپیش سال جدید را تبریک میگم به همه و آرزو میکنم سالی پر از عشق و برکت وسلامتی باشه واسه همگی



                              این سبد گلم تقدیم به همه شما عزیزاااااانمماچ

آخرین حرف اضافه 90) پست قبلی فراموش کردم بگم ثنای عزیزم میتونه بشینه بدون کمک ولی خب خانوم دکترش گفته زیاد ننشونیمش آخه هنوز یه کمی زودهقلب


[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 12:19 ] [ مامان طلا ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
""وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"""

من طلای میونه پنبه ام!!!!! و چند سالیه که "مرداد" واسه من جزءبهترین وخاطره انگیزترین ماه هاست........

31مرداد88عقد

16مرداد89 عروسی

و در تاریخ 1390/05/17هجری شمسی مصادف با7رمضان 1432قمری و 8آگوست 2011 میلادی در روزه دوشنبه خدایه مهربون با ارزشترین هدیه اش را به من وهمسرم عطا نمود،دختره نازنینم&& ثنـــــــــا &&
لینک دوستان
چت باکس
امکانات وب

آمار سایت

دریافت کدهای مختلف وبلاگ

♥ چت روم♥

قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو